
بگيري خودتت را کوچک کني
وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد به انسان گفتم عشق
چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيس
تـحمل کردن زيباست ، اگر قرار باشـد روزي به تــــو برسـم انتـظار لحظه ها آسان است ، اگر
قرار باشـد تــــو را ببينـم زندگي شيرين است ، اگر قرار باشـد مزه ي دستان تــــو را بچشـم
مشکلات حل مي شود ، اگر قرار باشـد روزي کنار تــــو باشـم اشک ها به لبخند تبديل می شود
اگر قرار باشـد تــــو را حتي يک بار ببوسـم

walk with me in love
عاشقانه همراه من گام بردار
Talk to me
about what you cannot say to others
به من از آن بگو
كه توان گفتنتش را به ديگري نداري
Laugh with me
even when you feel silly
بامن بخند
حتي آنگاه كه احساس حماقت ميكني
Cry with me
when you are most upset
بامن گريه كن
آنگاه كه در اوج پريشاني هستي
Share with me
all the beautiful things in life
تمام زيباييهاي زندگي را بامن شريك باش
Fight with me
against all the ugly things in life
در كنار من
با تمام زشتي هاي زندگي ستيز كن
Create with me
dreams to follow
با من
روياهايي را بيافرين تا به دنبال آنها برويم
Have fun with me
in whatever we do
در شادي هرچه ميكنم شريك باش
Work with me towards common goals
براي رسيدن به آرزوهامان
ياري ام كن
Dance with me
to the rhythm of our love
با آهنگ عشقمان با من برقص
Walk with me throughout life
بيا درسراسر زندگي در كنار هم گام برداريم
Let us hug each other
at every step in our journey
forever
in love
بيا تا ابد در هرقدم از اين سفر يكديگر را عاشقانه در آغوش گيريم
بگذار ستاره ي گم گشته ي آسمانت
فرياد کند تو را
تا در اين ازدحام بي رحمانه
تصوير تو نمايان شود.
بگذار بشکند تصوير شيشه ايي فاصله ها
بگذار غرور سنگي فرو ريزد
تا آزاد شويم از ناگفته ها.
.......
به من چيزي بگو
زيرا
هر کلمه در انتظار توست
براي تفهيم شدن.
بگذار روح تازه ي تو
براي هر فصل جوانه هاي عاشقانه زند
تا تکرار شود حضور دوباره ي توبراي پروانه ها.
.......
ببين که دردي در ما بيداد مي کند
پس بيا و بگذار
دردها در شمارش لحظه ها هدر شوند
و خاطرات خاکستري به خواب ابدي روند
زيرا
خورشيد ما در انتظار طلوعي بي تابي مي کند
و چه باک از اين همه ترديد
که غروب چه وقت خواهد رسيد
بگذار معجزه ي تو
قانون تلخ حقيقت را بشکند.
گاه ارزو مي کنم ، مي توانستي چند صباحي چون من باشي ...
بينديشي آن چيز که من مي انديشم ؛
ببيني آن چه من مي بينم ؛
احساس کني آن گونه که من احساس مي کنم ؛
دريابي آشفتگي ، ترس ، تحسين و دوستي را که نسبت به تو احساس مي کنم ، همه را يکباره و با هم
نه دیگر حرفی ازشبنم ،نه عشقی واضح و مبهم
نگاهت خوب فهمانده که تو دیگر نمی مانی
نه دیگر حرفِ آ ینده ، نه بر لبهایمان خنده
دو دیوانه ، دو بازنده ، در این بازی ، چه مِیدانی!
نه دیگر آ ن رسیدن ها ، نه شوق و ذوق ِ دیدنها
نه سوی هم دویدن ها ، عقب رفتیم پنهانی
نه دیگر نامه ای چیزی ، نه آن اشکی که می ریزی
نه در تقویم ِ رومیزی ، قرار روز دیداری
نه دیگر فال و نه حافظ ، نه دیگر غیر ِ تو هرگز
نه آن شاخه ِ گل ِ قرمز، نه گل ماند و نه گلدانی
نه دیگر قصه ً مجنون، نه حرف از عشق ِ بی قانون
نه ماندن ساعتی بیرون ، نه رفتن زیر ِ بارانی
نه دیگر طعم ِ لالایی ، نه دیگر بی تو تنهایی
نه دیگر کی تو می آ یی ، همه گم شد به آسانی
نه حرفی از دوستت دارم،نه از عشق ِ تو بیمارم
نه تا آ خر تویی یارم ، هوا سردست و طوفانی
نه دیگر نا مه ای یادی ، نه حرف از صید و صیادی
چه کاری دست من دادی ، دل ِ گمراهِ زندانی
نه دیگر شور ِ لبخندی ، نه حرف از بعد و پیوندی
نه می خندم ، نه می خندی در این شبهای طولانی
نه دیگر صحبت از نازی ، نه حرف از بال پروازی
نه تصمیمی به آ غازی ، در این شبهای پایانی
نه حرف از خواب و رویایی ، نه حرف از فتح دنیایی
نه قایق توی دریایی ، سکوتست و پریشانی
نه دیگر عذر و کوتاهی ، نه دیگر معذرت خواهی
نه ماندن بینصد را هی ، نه خط ِ روی پیشانی
نه دیگر گفتگو کردن ، نه چیزی آرزو کردن
نه حرفی رو به رو کردن ، فرا موشت شدم آ نی
نه حر فی از شهامتها ، نه در بوسه خجالتها
نه آ ن گونه حسادتها تو حق داری نمی دانی
حرامم شد شب بی تو ، همین فردا بیا پیشم
نگو ، جای تو من گویم ، هنوزم دوستت دارم
اگر می خواهد به یکی از میلیاردران بزرگ تبدیل شوید به وبلاگ جدید من سر بزنید