
ميان بيابان و دريا نشسته بودم....
آب دريا را با دست به بيابان می ريختم تا بيابان را سيراب کنم....
مدتها گذشت.....
دريا تشنه بود....دريا کوير شد و کوير دريا....
به کار بيهوده خود خنديدم.....
چرا سعی دارم تو را متقاعد کنم که مرا دوست داشته باشی؟
مگر عشق زوريست؟
