تبليغاتX
عاشقانه ها

ميان بيابان و دريا نشسته بودم....
آب دريا را با دست به بيابان می ريختم تا بيابان را سيراب کنم....
مدتها گذشت.....
دريا تشنه بود....دريا کوير شد و کوير دريا....
به کار بيهوده خود خنديدم.....
چرا سعی دارم تو را متقاعد کنم که مرا دوست داشته باشی؟
مگر عشق زوريست؟

 

سلام

 
 

نوشته شده توسط سعید پیش آهنگ در جمعه 11 آذر1384 ساعت 16:32 | لینک ثابت |