دلم طاقت نشستن ندارد وقتي به چشمهايم مي نگري چشمهايم تحمل نگريستن ندارد وقتي مرا مي نوازي روحم پر مي کشد وقتي با من سخن مي گويي زبانم هم که بند مي آيد تو بگو چه کنم با اين همه التهاب که همه از دوست داشتن توست غزل هايم را فراموش مي کنم از سهراب يا نيما، فروغ يا شهريار چيزي به ياد نمي آورم فقط بايد زمزمه کنم زير لب به گونه اي که تو نيز بشنوي کسي درون من است که از دريچه چشمم به کوچه مي نگرد کسي درون من است
نوشته شده توسط سعید پیش آهنگ در سه شنبه 13 دی1384 ساعت 18:26 |
لینک ثابت |